تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست

گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب

گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت : کار شرع  کار درهم و دینار نیست

گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه

گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست

گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را

گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

ارسال در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری
قالب وبلاگ