محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!
گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست
گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت : کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه
گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست
گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را
گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

ارسال در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری

