تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست

گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب

گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت : کار شرع  کار درهم و دینار نیست

گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه

گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست

گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را

گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

ارسال در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری

آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است

 

آب هوی و حرص نه آبست  ،  آذر   است

زاغ سپهر، گوهر پاک بسی   وجود

 

بنهفت زیر خاک و  ندانست   گوهر است

در مهدنفس،چند نهی طفل روح را

 

این گاهواره   رادکش  و  سفله‌پرور است

هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید

 

آنکو  فقیر  کرد   هوای   را  توانگر   است

در   رزمگاه   تیره‌ی   آلودگان نفس

 

روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است

در نار جهل از چه فکندیش، این دلست

 

در پای دیو  از چه نهادیش، این سر است

شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام

 

خونابه‌هانهفته   در این کهنه ساغر است

تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای

 

در دست آز از پی فصد   تو   نشتر  است

همواره دید و تیره نگشت، این چه دیده‌ایست

 

پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجراست

دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش:

 

زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است

در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت

 

آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است

مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت

 

سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است

از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی

 

تا بر درخت بارور زندگی بر است

                                                                                                 پروین اعتصامی

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط امیر شاهمیری

با هر بهانه و هوسي عاشقت شده است
فرقي نمي‌كند چه كسي عاشقت شده است
چيزي ز ماه بودن تو كم نمي‌شود
گيرم كه بركه‌اي نفسي عاشقت شده است
اي سيب سرخِ غلت زنان، در مسير  رود
يك شهر تا به من برسي، عاشقت شده است
پر مي‌كشي و واي به حال پرنده‌اي
از پشت ميلة قفسي، عاشقت شده است
آئينه‌اي و آه كه هرگز براي تو
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط محسن توسلی
چه میکشم!
 
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط امیر شاهمیری

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

بر بند سر سفره بگشای ره بالا ....

تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی

رو جان و جهان را جو، ای جان و جهان من  

اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان

بی برگ شدیم آخر چون گل ز دی و بهمن  

سیریم ازین خرمن، زین گندم و زین ارزن

بی سنبله و میزان، ای ماه تو کن خرمن ...

سیریم ازین خرمن، زین گندم و زین ارزن

بی سنبله و میزان، ای ماه تو کن خرمن ...

                                                                        مولوی 

ارسال در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط امیر شاهمیری
يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا        يار تويي غار تويي خواجه نگهدار مرا
نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي       سينه مشروح تويي بر در اسرار مرا
نور تويي سور تويي دولت منصور تويي      مرغ كه طور تويي خسته به منقار مرا
قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي        قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا
حجره خورشيد تويي  خانه ناهيد تويي             روضه اوميد تويي راه ده اي يار مرا
روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي      آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا
دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي           پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا
اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي               راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا

.........................

 از هفت سنگ

ارسال در تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط امیر شاهمیری

یکی از زیباترین اشعار در ادبیات معاصر ایران شعر عقاب اثر دکتر پرویز ناتل خانلری است که متن کامل آن  در زیر تقدیم می شود.

در بخشی از خاطرات دکتر خانلری آمده است که: شعر عقاب را برای احدی نخوانده بودم اولین کسی که شعر را برایش خواندم هدایت بود در آن ایام که من جوان بودم هدایت مرد جا افتاده ای بود فاضل و خوش مشرب زبان دان و گاهی چنان تلخ وترش که نمی شد طرفش رفت.من هم در شرایطی قرار گرفته بودم که کم کم متوجه بسیاری از بی عدالتی ها،جفاهای روزگار و جور زمانه ای می شدم که حتی آوای زیبا و دلنشین مرغ سحر را بر نمی تابید.شعر را آهسته برایش خواندم در تمام مدت هیچ حرف نمی زد به گوشه ای خیره شده بود،گاهی سر تکان می داد وقتی شعر تمام شد سیگاری از قوطی سیگارش در آورد و روشن کرد،حرف نمی زد به سیگارش پک می زد،بعد سیگارش را خاموش کرد و گفت:بارک الله!کتش را از روی جالباسی برداشت و گفت بریم خاورچاپش کنیم.

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
افتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبح گاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
...

                                  

بقیه شعر را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید .



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط امیر شاهمیری

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل  بهشت  کرد  یا   دوزخ    زشت

جامی   و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد  و ترا نسیه بهشت

 

ارسال در تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط امیر شاهمیری
به نام خداوند جان و خردخداوند نام و خداوند جایخداوند کیوان و گردان سپهرز نام و نشان و گمان برترستبه بینندگان آفریننده رانیابد بدو نیز اندیشه راهسخن هر چه زین گوهران بگذردخرد گر سخن برگزیند همیستودن نداند کس او را چو هستخرد را و جان را همی سنجد اویبدین آلت رای و جان و زبانبه هستیش باید که خستو شویپرستنده باشی و جوینده راهتوانا بود هر که دانا بوداز این پرده برتر سخن​گاه نیست کزین برتر اندیشه برنگذردخداوند روزی ده رهنمایفروزنده ماه و ناهید و مهرنگارنده ​ی بر شده پیکرستنبینی مرنجان دو بیننده راکه او برتر از نام و از جایگاهنیابد بدو راه جان و خردهمان را گزیند که بیند همیمیان بندگی را ببایدت بستدر اندیشه​ی سخته کی گنجد اویستود آفریننده را کی توانز گفتار بی​کار یکسو شویبه ژرفی به فرمانش کردن نگاهز دانش دل پیر برنا بودز هستی مر اندیشه را راه نیست

           

با مراجعه به لینک زیر به کلیات شاهنامه ی فردوسی دسترسی خواهید داشت...

                                                                                          شاهنامه ی فردوسی

سرگذشت حکیم ابولقاسم فردوسی+عکسهایی از مقبره ی وی در طوس در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط امیر شاهمیری

                                                                                                          حسین منزوی

برای دریافت زندگی نامه ی حسین منزوی به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
تا که سر به روی پیکرم گذاشت جز سر قلم به دست من نبود
هیچ درد سر نداشتم اگر این زبان سرخ در دهن نبود

دست بی اجازه ی پدر بلند وای از زبان تلخ مادرم
کاش در زبان مادری ی من زن بن مضارع زدن نبود

مادرم وطن بگو کدام دیو بچه هات را به مرزها فروخت
مادرم وطن بگو پدر نبود آنکه هرگز اهل این وطن نبود

پای حجله های خون برادرم پاش را فروخت یک عصا خرید
او بدون پا به جشن مرگ رفت بس که هیچ پای بند تن نبود

توي واژه نامه جای جنگ : ننگ می نویسم و ضمیمه می کنم :
یادگار آن غرور له شده غیر از این پلاک و پیرهن نبود

زندگی بلای بودن من است مرگ جشن جاودانه بودنم
تا همیشه خواب می شدم اگر ترسی از دوباره پاشدن نبود

                                                                                   مريم جعفري
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
 

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

                                                                             نجمه زارع

 

ارسال در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی

سلام

ازاونجایی که غزل در بین اشعار کلاسیک جایگاهی خاص و ویژه داره ، قصد دارم مجموعه ای ازغزلیات  غزل سرایان معاصر رو براتون بیارم.  

یکی از غزلیات زیبای ابوالفضل نظري

به نسيمي همة راه به هم مي‌ريزد
كي دل سنگ تو را آه، به هم مي‌ريزد
سنگ در بركه مي‌اندازم و مي‌پندارم
كه به اين سنگ‌زدن، ماه به هم مي‌ريزد
 عشق سنگي است كه بر سنگ دگر مي‌چينند
گاه مي‌ماند و ناگاه به هم مي‌ريزد
آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است
عشق يك لحظة كوتاه به هم مي‌ريزد
آه يك روز همين آه، تو را مي‌گيرد
گاه يك كوه به يك كاه، به هم مي‌ريزد

ارسال در تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی

باسلام

اولین نوشته بخش کلاسیک ( سنتی )

امید که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد ...

سرو چمان

 

 

                     

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

 همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم واز سر فسوس

 گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او 

 زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

 گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

 کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

                 

 
 
 
   
 

دانلود تصنیف سرو چمان با صدای استاد شجریان

صفحه دانلود

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط امیر شاهمیری
قالب وبلاگ