مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!
گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست
گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت : کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه
گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست
گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را
گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

|
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است |
|
آب هوی و حرص نه آبست ، آذر است |
|
زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود |
|
بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است |
|
در مهدنفس،چند نهی طفل روح را |
|
این گاهواره رادکش و سفلهپرور است |
|
هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید |
|
آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است |
|
در رزمگاه تیرهی آلودگان نفس |
|
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است |
|
در نار جهل از چه فکندیش، این دلست |
|
در پای دیو از چه نهادیش، این سر است |
|
شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام |
|
خونابههانهفته در این کهنه ساغر است |
|
تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای |
|
در دست آز از پی فصد تو نشتر است |
|
همواره دید و تیره نگشت، این چه دیدهایست |
|
پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجراست |
|
دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش: |
|
زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است |
|
در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت |
|
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است |
|
مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت |
|
سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است |
|
از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی |
|
تا بر درخت بارور زندگی بر است |
پروین اعتصامی


با هر بهانه و هوسي عاشقت شده است
فرقي نميكند چه كسي عاشقت شده است
چيزي ز ماه بودن تو كم نميشود
گيرم كه بركهاي نفسي عاشقت شده است
اي سيب سرخِ غلت زنان، در مسير رود
يك شهر تا به من برسي، عاشقت شده است
پر ميكشي و واي به حال پرندهاي
از پشت ميلة قفسي، عاشقت شده است
آئينهاي و آه كه هرگز براي تو
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است

عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بر بند سر سفره بگشای ره بالا ....
تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی
رو جان و جهان را جو، ای جان و جهان من
اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان
بی برگ شدیم آخر چون گل ز دی و بهمن
سیریم ازین خرمن، زین گندم و زین ارزن
بی سنبله و میزان، ای ماه تو کن خرمن ...
سیریم ازین خرمن، زین گندم و زین ارزن
بی سنبله و میزان، ای ماه تو کن خرمن ...
مولوی

نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي سينه مشروح تويي بر در اسرار مرا
نور تويي سور تويي دولت منصور تويي مرغ كه طور تويي خسته به منقار مرا
قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا
حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي روضه اوميد تويي راه ده اي يار مرا
روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا
دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا
اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا
.........................

یکی از زیباترین اشعار در ادبیات معاصر ایران شعر عقاب اثر دکتر پرویز ناتل خانلری است که متن کامل آن در زیر تقدیم می شود.
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
افتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبح گاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار ...

بقیه شعر را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید .
ادامه مطلب...
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت



با مراجعه به لینک زیر به کلیات شاهنامه ی فردوسی دسترسی خواهید داشت...
سرگذشت حکیم ابولقاسم فردوسی+عکسهایی از مقبره ی وی در طوس در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
هیچ درد سر نداشتم اگر این زبان سرخ در دهن نبود
دست بی اجازه ی پدر بلند وای از زبان تلخ مادرم
کاش در زبان مادری ی من زن بن مضارع زدن نبود
مادرم وطن بگو کدام دیو بچه هات را به مرزها فروخت
مادرم وطن بگو پدر نبود آنکه هرگز اهل این وطن نبود
پای حجله های خون برادرم پاش را فروخت یک عصا خرید
او بدون پا به جشن مرگ رفت بس که هیچ پای بند تن نبود
توي واژه نامه جای جنگ : ننگ می نویسم و ضمیمه می کنم :
یادگار آن غرور له شده غیر از این پلاک و پیرهن نبود
زندگی بلای بودن من است مرگ جشن جاودانه بودنم
تا همیشه خواب می شدم اگر ترسی از دوباره پاشدن نبود
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفتهام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیلههای دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ
نجمه زارع

سلام
ازاونجایی که غزل در بین اشعار کلاسیک جایگاهی خاص و ویژه داره ، قصد دارم مجموعه ای ازغزلیات غزل سرایان معاصر رو براتون بیارم.
یکی از غزلیات زیبای ابوالفضل نظري
به نسيمي همة راه به هم ميريزد
كي دل سنگ تو را آه، به هم ميريزد
سنگ در بركه مياندازم و ميپندارم
كه به اين سنگزدن، ماه به هم ميريزد
عشق سنگي است كه بر سنگ دگر ميچينند
گاه ميماند و ناگاه به هم ميريزد
آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است
عشق يك لحظة كوتاه به هم ميريزد
آه يك روز همين آه، تو را ميگيرد
گاه يك كوه به يك كاه، به هم ميريزد 
باسلام
اولین نوشته بخش کلاسیک ( سنتی )
امید که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد ...
سرو چمان
|
|
||
|
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند دی گلهای ز طرهاش کردم واز سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند دل به امید روی او همدم جان نمیشود جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمیکند کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند
|
||
دانلود تصنیف سرو چمان با صدای استاد شجریان


