کبریت های سوخته در سطل آشغال ، عیناً شبیه شاعر از سر گذشته اند
تا پیک نیک بد قلقی شعله ور شود ، لبّیک گفته اند و سپس درگذشته اند
کبریت نیز پشت تریبون قوطی اش ، خوانده ست بارها غزل از جنس روشنی
البتّه عرض می کنم این هر دو جان به کف ، از خیر زندگانی بی شر گذشته اند
کبریت نیمه سوز - که ماییم ظاهرا - بر شانه اش رسالت سنگین روشنی ست
کبریت ها کلاس اکابر نرفته لیک ، از رهبر و امام و پیمبر گذشته اند
تصریح می کنم : متشاعر زیاد هست ، من جمله : حاج حضرت فندک !که گاهگاه
از روی گاز معده بیانیّه می دهد _ این واعظان نرفته به منبر ، گذشته اند
* * *
یک قوطی مکعّب و یک سیخ سوخته ، یک گور و نعش شاعر و لب های دوخته
این هر دو متّهم به گناهی مشابه اند : از چارچوب خویش فراتر گذشته اند
" کبریت نیمه سوز : علیرضا بدیع "
سگ اصحاب کهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد . مي خواست بگويد که چگونه سگي مي تواند مردم شود ! اما او نمي دانست که مردمان به سگان گوش نمي دهند ، حتي اگر به زبان آدميان صحبت کنند . سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پيش از آن که چيزي بگويد ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمي اش کردند .
سگ اصحاب کهف گريست و گفت : من هشتمين آن هفت نفرم . با من اين گونه نکنيد ... آيا کتاب خدا را نخوانده ايد ؟ ... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيکي ياد مي کند ؟
هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را کشتم و پليدي ام را شستم ، امروز از غارم بيرون آمدم که بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود ، اما ديدم که چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است .
دست هايي از خشم و خشونت داريد ، مي دريد و مي کشيد . دندان تيز کرده ايد و جهان را پاره پاره مي کنيد . اين سگ که آن همه از او نفرت داريد ، نام من است اما خوي شماست !
سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغيير برايتان بگويم . از تبديل ، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن .
اما مي بينم که شما از تبديل ، تنها فروتر رفتن را بلديد ، سقوط و مسخ را .
با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي کنيد و با پيش داوري زندگي . چرا اجازه نمي دهيد تا کسي پليدي اش را پاک کند و نجاستش را تطهير .
چرا نياموخته ايد ، نياموخته ايد که به ديگري گوش دهيد . شايد ديگري سگي باشد ، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد !
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد .
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف براي ابد به خواب رفت ...
-----------------------------------------------
منبع : کتاب " من هشتمين آن هفت نفرم " از عرفان نظر آهاري

جویبار لحظهها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،
و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را میشناسم
من زندگی را دوست میدارم مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این؟
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری.
عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت ، غریبانه تر پدر برگشت
رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشمهای او نگریست
- «سلام...» بعد در آن بازوان خسته گریست
که تشنه است کویری که در تنش دارد
که هفت سال و دو ماهست که عطش دارد
- « کدام سِحر کدامین خزان اسیرت کرد
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد
که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!
همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات امّا... نه! عاشـقانه نبود
حدیث غمزه لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّا وصیـّت خـون بود
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکسته ست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنایه شنیدیم و - آه! - دم نزدیم
نمرده بودی و پر می زدند کرکسها
به خواسـتگاری من آمدند ناکسها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند
تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند
تو زنده بودی و این بچه ها یتیم شدند
هرآنکه ماند گرفتار واژه «خود» شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
به باد طـعنه گرفتند کار مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را
منی که مونس رنج دقایقت بودم
سکوت کردم و ماندم ... که عاشقت بودم!!»
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود
نه! غم نداشت ، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچه غریبه ، هنوز عاشـق بود
سيد مهدي موسوي
عکس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است!
شايد شروع نور نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد!
بايد به طراوت تقويم هاي کهنه سفر کنم!
تقويم ناب ترين ترانه نمناک!
تقويم سبزترين سلام اول صبح
تقويم دور ديدار بوسه و دست...
شايد در ازدحام روزها
يا در انتهاي همان کوچه شاد شمشادها
شاعري دلشکار را ببينم
که شيرين ترين نام جهان را زير لب تکرار مي کند
و تلخ مي گريد!
یغما گلرویی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلو یم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...!!! .
دکتر علی شریعتی
ادامه مطلب...
شعری از مجموعه « آبسوارک» تنها مجموعه شعر چاپ شده از سرو ناز سیدی:
بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران.

ادامه مطلب...
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم ،اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیج طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم؟
من کزین فاصله غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
سید حسن حسینی

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
هوشنگ ابتهاج (سایه)
شاید بیشتر شما شعر جاودانه ی حسنی ، رو شنیدید و یا خوندید و شاید هم اون رو روی گوشی موبایلتون داشته باشید. فکر میکنم خوندن چندین باره ی اون که ما رو به یاد دوران کودکیمون میبره خالی از لطف نباشه:
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
روحش شاد ، مثل وقتی که کنار ما بود

باید برادران زنم را عوض کنم
باید که شیوهی سخنم را عوض کنم شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خواندهام آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانهی یک دوست سر زدم اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکستهاند باید چراغ مهشکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشستهام امروز میروم لگنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا میبرد مرا؟ یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار مجبور میشوم کفنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
شعري از ناصر فیض كه در نشست شاعران با رهبري خوانده شد و مورد استقبال قرار گرفت
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین ِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جان دار ِ غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت ِ انسان درآید.
و گونه های ات
با دو شیار ِ مورب،
که غرور ِ تو را هدایت می کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپی خانه های ِ داد و ستد
سر به مــُهر بارآوردهام.
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده گی نشستم!
*
و چشمانت راز ِ آتش است.
و عشق ات پیروزی ِ آدمی ست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می شتابد.
و آغوش ات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن
و گریز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی ِ آسمان را متهم می کند.
*
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ی ِ ستمگری بود
که به آواز ِ زنجیرش خو نمی کرد _
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
*
توفان ها
در رقص ِ عظیم ِ تو
به شکوه مندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه های رگ های ات
آفتاب ِ همیشه را طالع می کند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور ِ مرا دریابند.
*
دستان ات آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانی ات آینه ئی بلند است
تاب ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبائی ی ِ خویش دست یابند.
دو پرنده ی ِ بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گواراتر کند؟
*
تا در آئینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار ِ در قالب ِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره ی ِ ناراستی نمی سوزد! _
حضورت بهشتی ست
که گریز ِ از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیده دم با دست های ات بیدار می شود.
احمد شاملو بهمن ِ 1342

خاطر بی غبار یعنی کشک
در قم و یزد و گرمسار و طبس
شرشر آبشار یعنی کشک
بین خرچنگ های مردابی
سخن از خاویار یعنی کشک
چون که پروازها سر وقتند
سالن انتظار یعنی کشک
چون که بینش پژوه می خواند
اثر شاهکار یعنی کشک
محسن نامجو که خواننده است
بیژن کامکار یعنی کشک
کارگردان اگر که ده نمکی است
منشی و دستیار یعنی کشک
تا که یک سانت برف می بارد
کشور گازدار یعنی کشک
جیب ما را زدند از چپ و راست
هم یمین هم یسار یعنی کشک
تک جناحی اگر شود کشور
پس گروه فشار یعنی کشک !
چون که مستعجل است هر دولت
صحبت از اقتدار یعنی کشک
همه چون مومنند و مومنه اند
لاجرم سنگسار یعنی کشک
چون دمد توی صور اسرافیل
قطر سنگ مزار یعنی کشک ....!

سعید بیابانکی

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم


من يقين دارم كه برگ ،
كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،
فارغ است از ياد مرگ !
آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،
گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،
مي تواند يافت لطف :
«هر چه باداباد را »
فريدون مشيري

صبح
"بزرگ ترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، بارفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که بر می خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته ای."
ص42
مسجد النبی
"خیلی دلم می خواست بدانم معمار بنا که بوده تا یخه اش را بگیرم و بگویم: حضرت! عظمت ماورای طبیعی چنین بنایی را از ساده ترین عوامل طبیعت باید ساخت. در سنگ باید جست. نه در این تکه های قالبی و سیمانی."
ص75
و لاالضّالّین
"آخوندها توی کلّه شان کرده اند که اگر " و لاالضّالّین" شان درست ادا نشود، زن شان برای تمام عمر بهشان حرام خواهد شد. و شوخی که نیست. بهترین سر پل خر بگیری!"
ص86
خسی در میقات
"دیدم که تنها خسی است و به میفات آمده و نه کسی و به میعادی"
ص108
"این جور که می بینم این سفر را بیش تر به قصد کنجکاوی آمده ام. عین سری که به هر سوراخی می زنم. به دیدی، نه به امیدی. و این دفتر، نتیجه اش."
ص229

ادامه مطلب...
ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان ...

متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين ميآيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتشفام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلانداميست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوهاي بيدار از زيبايي خفتهست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد ميلرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اينها نيست، اينها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش ميبرد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديکترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آبها؟
و اما آب...
کوچههاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گلميخها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرنها تاريخ
و رديف تيغهها، آرايش درها
در کنار گنبد گلميخها، گويي
در حصار و برجها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزههاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاقها و شانهي رفها
و هزاره و هرههايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموشش را در گلو یم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را...!!
دکتر علی شریعتی

|
||||
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفتهام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیلههای دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ
مرحومه نجمه زارع
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی... "دکتر افشین یداللهی"
دانلود ترانه با صدای علیرضا قربانی در لینک زیر...
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هرچند ره به ساحل لطفش نبرد ه ایم
زیراچوزاهدان سیه کارخرقه پوش
پنهان زدیده گان خدامی نخوردهایم

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
برای دانلود ترانه ی "ایران" سروده ی نادر ابراهیمی و با صدای استاد محمد نوری به لینک زیر بروید...
در ادامه ی مطلب ببینید: زندگی نامه ، مجموعه ی آثار و عکسهایی از استاد...
ادامه مطلب...
منظومه ها
پس اينها همه اسمش زندگی است.
دلتنگی ها خموشی ها ثانيه ها دقيقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون می خوابيم
و رستگار وسعادتمنديم زيراهنوز بر گستره ويرانه های وجودمان پانشينی
برای گنجشک عشق باقی مانده است
خوشبختيم زيرا صبح هامان آذين ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

کودک روانه از پی بود
نق نق کنان که:من پسته.
«پول از کجا بیاورم من؟»
زن ناله کرد آهسته
کودک دوید در دکّان
پایی فشرد و عری زد
گوشش گرفت دکان دار
«کو صاحبت زبان بسته!»
مادر کشید دستش را:
«دیدی که آبرومان رفت؟»
کودک سری تکان می داد
دانسته یا ندانسته
یک سیر پسته صد تومان!
نوشابه،بستنی...سرسام!
اندیشه کرد زن با خود
از رنج زندگی خسته:
دیروز گردوی تازه دیده ست
و چشم پوشیده ست
هر روز چشم پوشی هایش
با روز پیش پیوسته
کودک روانه از پی بود
زن سوی او نگاه افکند
با دیده ای که خشمش را
باران اشک ها شسته.
ناگاه جیب کودک را
پر دید ــ«وای!دزدیدی؟
کودک چو پسته می خندید،
با یک دهان پر از پسته.
(برای دیدن متن کامل شعر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)
دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .....
ادامه مطلب...
نان و پسته
شاعري ميلنگيد
ناقدي نان ميخورد!
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
| روزي که کمترين سرود |
|
| بوسه است |
براي هر انسان
برادريست.
روزي که ديگر درهاي خانهشان را نميبندند
| قفل |
|
| افسانهئيست |
براي زندگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوستداشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
تا من به خاطر آخرين شعر، رنج جستوجوي قافيه نبرم.
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
حتی روزي
که ديگر
نباشم.

کرکس گفت :
مائده می آفريند.
انسان ، سخنی نگفت





احمد شاملو