تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب

                                                      

 

کبریت های سوخته در سطل آشغال ، عیناً شبیه شاعر از سر گذشته اند

تا پیک نیک بد قلقی شعله ور شود ، لبّیک گفته اند و سپس درگذشته اند

 

کبریت نیز پشت تریبون قوطی اش ، خوانده ست بارها غزل از جنس روشنی

البتّه عرض می کنم این هر دو جان به کف ، از خیر زندگانی بی شر گذشته اند

 

کبریت نیمه سوز  - که ماییم ظاهرا -  بر شانه اش رسالت سنگین روشنی ست

کبریت ها کلاس اکابر نرفته لیک ، از رهبر و امام و  پیمبر گذشته اند

 

تصریح می کنم : متشاعر زیاد هست ، من جمله : حاج حضرت فندک !که گاهگاه

از روی گاز معده بیانیّه می دهد  _ این واعظان نرفته به منبر ، گذشته اند

* * *

یک قوطی مکعّب و یک سیخ سوخته ، یک گور و نعش شاعر و لب های دوخته

این هر دو متّهم به گناهی مشابه اند : از چارچوب خویش فراتر گذشته اند

 

                                                                    "  کبریت نیمه سوز : علیرضا بدیع  "

ارسال در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط محسن توسلی
از تهی سرشار

جویبار لحظه‌ها جاری‌ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم

من زندگی را دوست می‌دارم مرگ را دشمن

وای ، اما با که باید گفت این‌؟

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری.

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط محسن توسلی

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت ، غریبانه تر پدر برگشت
رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشمهای او نگریست
- «سلام...» بعد در آن بازوان خسته گریست
که تشنه است کویری که در تنش دارد
که هفت سال و دو ماهست که عطش دارد
- « کدام سِحر کدامین خزان اسیرت کرد
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد
که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!
همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات امّا... نه! عاشـقانه نبود
حدیث غمزه لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّا وصیـّت خـون بود
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکسته ست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنایه شنیدیم و - آه! -  دم نزدیم
نمرده بودی و پر می زدند کرکسها
به خواسـتگاری من آمدند ناکسها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند
تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند
تو زنده بودی و این بچه ها یتیم شدند
هرآنکه ماند گرفتار واژه «خود» شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
به باد طـعنه گرفتند کار مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را 
منی که مونس رنج دقایقت بودم
سکوت کردم و ماندم ... که عاشقت بودم!!»
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود
نه! غم نداشت ، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچه غریبه ، هنوز عاشـق بود

                                                                سيد مهدي موسوي

ارسال در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط محسن توسلی
دردايره تاريک فنجان فال

عکس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است!

شايد شروع نور نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد!

بايد به طراوت تقويم هاي کهنه سفر کنم!

تقويم ناب ترين ترانه نمناک!

تقويم سبزترين سلام اول صبح

تقويم دور ديدار بوسه و دست...

شايد در ازدحام روزها

يا در انتهاي همان کوچه شاد شمشادها

شاعري دلشکار را ببينم

که شيرين ترين نام جهان را زير لب تکرار مي کند

و تلخ مي گريد!

                                                                               یغما گلرویی

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط محسن توسلی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد  گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلو یم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...!!! .

                                                                                            دکتر علی شریعتی

 

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط محسن توسلی

شعری از مجموعه « آبسوارک» تنها مجموعه شعر چاپ شده از سرو ناز سیدی:

بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط محسن توسلی
بهار می آید

بوی باران٬ بوی سبزه٬بوی خاک

شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک-که میخندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من٬ گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه درمیان سفره نیست

جامت از می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری

ارسال در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط محسن توسلی

هوشنگ ابتهاجشب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

هوشنگ ابتهاج (سایه)

ارسال در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط محسن توسلی

شاید بیشتر شما شعر جاودانه ی حسنی ، رو شنیدید و یا خوندید و شاید هم اون رو روی گوشی موبایلتون داشته باشید. فکر میکنم خوندن چندین باره ی اون که ما رو به یاد دوران کودکیمون میبره خالی از لطف نباشه:

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
 نه  مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک  کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
 پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
 میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
 ببین چقد تمیزه؟
 اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
 پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
 میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
 تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
 با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
 هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی  دیگه تنها نبود

روحش شاد ، مثل وقتی که کنار ما بود


ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط محسن توسلی

باید برادران زنم را عوض کنم

 

 باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم            شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است       روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام      آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم     این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من        وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

 

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش        جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

 

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند           باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام          امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

 

با من برادران زنم خو ب نیستند                باید برادران زنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟             یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار         مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

 

 دستی به جام باده و دستی به زلف یار     پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

  

شعري از ناصر فیض كه در نشست شاعران با رهبري خوانده شد و مورد استقبال قرار گرفت

ارسال در تاريخ چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط محسن توسلی
به گونه ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پيمان برادري ات
با جبل نور
چون آيه هاي جهاد
محكم
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت كودكانه حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و كنار درك تو
كوه از كمر شكست

سید حسن حسینی

ارسال در تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387 توسط محسن توسلی

   
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین ِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جان دار ِ غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت ِ انسان درآید.

و گونه های ات
با دو شیار ِ مورب،
که غرور ِ تو را هدایت می کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپی خانه های ِ داد و ستد
سر به مــُهر بارآوردهام.

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده گی نشستم!

*
و چشمانت راز ِ آتش است.
و عشق ات پیروزی ِ آدمی ست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می شتابد.

و آغوش ات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن
و گریز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی ِ آسمان را متهم می کند.

*
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ی ِ ستمگری بود
که به آواز ِ زنجیرش خو نمی کرد _
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

*
توفان ها
در رقص ِ عظیم ِ تو
به شکوه مندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه های رگ های ات
آفتاب ِ همیشه را طالع می کند.

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور ِ مرا دریابند.

*
دستان ات آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.

پیشانی ات آینه ئی بلند است
تاب ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبائی ی ِ خویش دست یابند.

دو پرنده ی ِ بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گواراتر کند؟

*
تا در آئینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار ِ در قالب ِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره ی ِ ناراستی نمی سوزد! _
حضورت بهشتی ست
که گریز ِ از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده دم با دست های ات بیدار می شود
                        

  احمد شاملو             بهمن ِ 1342

ارسال در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط محسن توسلی
 شادی روزگار یعنی کشک

خاطر بی غبار یعنی کشک

 

در قم و یزد و گرمسار و طبس

شرشر آبشار یعنی کشک

 

بین خرچنگ های مردابی

سخن از خاویار یعنی کشک

 

چون که پروازها سر وقتند

سالن انتظار یعنی کشک

 

چون که بینش پژوه می خواند

اثر شاهکار یعنی کشک

 

محسن نامجو که خواننده است

بیژن کامکار یعنی کشک

 

کارگردان اگر که ده نمکی است

منشی و دستیار یعنی کشک

 

تا که یک سانت برف می بارد

کشور گازدار یعنی کشک

 

جیب ما را زدند از چپ و راست

هم یمین هم یسار یعنی کشک

 

تک جناحی اگر شود کشور

پس گروه فشار یعنی کشک !

 

چون که مستعجل است هر دولت

صحبت از اقتدار یعنی کشک

 

همه چون مومنند و مومنه اند

لاجرم سنگسار یعنی کشک

 

چون دمد توی صور اسرافیل

قطر سنگ مزار یعنی کشک ....!

 

                                         سعید بیابانکی

ارسال در تاريخ شنبه چهارم آبان 1387 توسط محسن توسلی

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

مراسم تشییع پیکر دکتر قیصر امین پور - عکس: ابراهیم حیدری  - Dr Gheisar Aminpoor`s Burial Ceremony - Phot: Ebrahim Heidari

افسوس...

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط محسن توسلی

با هر بهانه و هوسي عاشقت شده است
فرقي نمي‌كند چه كسي عاشقت شده است
چيزي ز ماه بودن تو كم نمي‌شود
گيرم كه بركه‌اي نفسي عاشقت شده است
اي سيب سرخِ غلت زنان، در مسير  رود
يك شهر تا به من برسي، عاشقت شده است
پر مي‌كشي و واي به حال پرنده‌اي
از پشت ميلة قفسي، عاشقت شده است
آئينه‌اي و آه كه هرگز براي تو
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط محسن توسلی

 
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
و اما آب...

کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرن‌ها تاريخ
و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...


ارسال در تاريخ یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط محسن توسلی

چو تاک اشک فشاندی شراب از آب در آمد

عرق به گونه نشاندی گلاب از آب در آمد

هزار خوشه ی خوشرنگ و ناب در خم خامی

به قصد خیر فشردیم و آب از آب در آمد

کنون که رحل اقامت در این سرای فکندی

عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد

تمام عمر سرودیم در هوای تهمتن

دریغ و درد که افراسیاب از آب  در آمد !  

                                                                      سعید بیابانکی

ارسال در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط محسن توسلی
مراعات نظير
تاجري دسته گلي پرپر ديد
ياد پروانه‌ي کسبش افتاد!

سید حسن حسینی

ارسال در تاريخ یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط محسن توسلی

از باغ مي برند  چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند


پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند


يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند


اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند


يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند


آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

                                       ابوالفضل فاضل نظری

ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط محسن توسلی
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

                                                                                            مرحومه نجمه زارع

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

ارسال در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط محسن توسلی

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچند ره به ساحل لطفش نبرد ه ایم 

 زیراچوزاهدان سیه کارخرقه پوش

پنهان زدیده گان خدامی نخوردهایم

پیشانی ار، ز داغ گناهی  شود سیاه  
 
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
 
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
 
بهر فریب خلق بگویی، خدا خدا


ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
 
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
 
او میگشاید ، او که به لطف و صفای خویش
 
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
 
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
 
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
 
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
 
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم


ماییم، ما که طعنه زاهد شنیده ایم
 
ماییم، ما که جامه تقوا دریده ایم
 
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
 
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم


آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
 
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
 
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
 
نام گناهکاره رسوا نداده بود
 
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
 
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
 
هرگز نمیمرد آنکه دلش زنده شد به عشق
 
ثبت است در جریده عالم دوام ما ...
 
                                                                             فروغ فرخزاد
ارسال در تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط محسن توسلی

. . . نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .                                  علی شریعتی

                           yas2.jpg

ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 توسط محسن توسلی
 

  منظومه ها

  پس اينها همه اسمش زندگی است.

  دلتنگی ها خموشی ها ثانيه ها دقيقه ها

  حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برايت نوشته ام برسد

  ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون می خوابيم

  و رستگار وسعادتمنديم زيراهنوز بر گستره ويرانه های وجودمان پانشينی

  برای گنجشک عشق باقی مانده است

  خوشبختيم زيرا صبح هامان آذين ملکوتی بانگ خروس هاست

  سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند

  و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش

   برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند

   و فكر من

   واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها

   بانگ خروس رابر مي داشتند

    و همين طور ريگ ها

    و ماه

    و منظومه ها

    ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد

    زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

ارسال در تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط محسن توسلی
 

 

کودک روانه از پی بود

 نق نق کنان که:من پسته.

 «پول از کجا بیاورم من؟»

 زن ناله کرد آهسته

 کودک دوید در دکّان

 پایی فشرد و عری زد

 گوشش گرفت دکان دار

 «کو صاحبت زبان بسته!»

 مادر کشید دستش را: 

 «دیدی که آبرومان رفت؟»

 کودک سری تکان می داد

 دانسته یا ندانسته

 یک سیر پسته صد تومان!

 نوشابه،بستنی...سرسام!

 اندیشه کرد زن با خود

 از رنج زندگی خسته:

 دیروز گردوی تازه دیده ست

 و چشم پوشیده ست

 هر روز چشم پوشی هایش

 با روز پیش پیوسته

 کودک روانه از پی بود

 زن سوی او نگاه افکند

 با دیده ای که خشمش را 

 باران اشک ها شسته.

 ناگاه جیب کودک را

 پر دید ــ«وای!دزدیدی؟

 کودک چو پسته می خندید، 

 با یک دهان پر از پسته.

 

ارسال در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط محسن توسلی
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگند - باید  فاصله بگیرم ، میترسم

                                                                                                   مصطفی مستور

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

ارسال در تاريخ جمعه سوم خرداد 1387 توسط محسن توسلی

                                                                                                          حسین منزوی

برای دریافت زندگی نامه ی حسین منزوی به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
تا که سر به روی پیکرم گذاشت جز سر قلم به دست من نبود
هیچ درد سر نداشتم اگر این زبان سرخ در دهن نبود

دست بی اجازه ی پدر بلند وای از زبان تلخ مادرم
کاش در زبان مادری ی من زن بن مضارع زدن نبود

مادرم وطن بگو کدام دیو بچه هات را به مرزها فروخت
مادرم وطن بگو پدر نبود آنکه هرگز اهل این وطن نبود

پای حجله های خون برادرم پاش را فروخت یک عصا خرید
او بدون پا به جشن مرگ رفت بس که هیچ پای بند تن نبود

توي واژه نامه جای جنگ : ننگ می نویسم و ضمیمه می کنم :
یادگار آن غرور له شده غیر از این پلاک و پیرهن نبود

زندگی بلای بودن من است مرگ جشن جاودانه بودنم
تا همیشه خواب می شدم اگر ترسی از دوباره پاشدن نبود

                                                                                   مريم جعفري
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
یکی از اشعار زیبای "م.امید" از کتاب زمستان

(برای دیدن متن کامل شعر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)

دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .....



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی

نان و پسته

شاعري مي‌لنگيد
ناقدي نان مي‌خورد!


ارسال در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
 

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

                                                                             نجمه زارع

 

ارسال در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
 

 

امانت
شاعري وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهباني» داد!
                                                                                    سیدحسن حسینی

 

(برای اشنایی بیشتر با زندگی و آثار مرحوم حسینی به ادامه مطلب مراجعه کنید)



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی

سلام

ازاونجایی که غزل در بین اشعار کلاسیک جایگاهی خاص و ویژه داره ، قصد دارم مجموعه ای ازغزلیات  غزل سرایان معاصر رو براتون بیارم.  

یکی از غزلیات زیبای ابوالفضل نظري

به نسيمي همة راه به هم مي‌ريزد
كي دل سنگ تو را آه، به هم مي‌ريزد
سنگ در بركه مي‌اندازم و مي‌پندارم
كه به اين سنگ‌زدن، ماه به هم مي‌ريزد
 عشق سنگي است كه بر سنگ دگر مي‌چينند
گاه مي‌ماند و ناگاه به هم مي‌ريزد
آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است
عشق يك لحظة كوتاه به هم مي‌ريزد
آه يك روز همين آه، تو را مي‌گيرد
گاه يك كوه به يك كاه، به هم مي‌ريزد

ارسال در تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
روزي ما دوباره کبوترهاي‌مان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
  

  
روزي که کم‌ترين سرود
 
 
  بوسه است
 
و هر انسان
براي هر انسان
برادري‌ست.
روزي که ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند
 
قفل
 
 
  افسانه‌ئي‌ست
 
و قلب
براي زند‌گي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
 
روزي که آهنگ هر حرف، زند‌گي‌ست
تا من به خاطر آخرين شعر، رنج جست‌وجوي قافيه نبرم.
 
روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.
 
روزي که تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.
 
روزي که ما دوباره براي کبوترهاي‌مان دانه بريزيم...
 

 
و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتی روزي
که ديگر
نباشم.
 
 هواي تازه- احمد شاملو

ارسال در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط محسن توسلی
قناری گفت :
 کره ی ما 
 کره ی قفس ها با ميله های زرّين و چينه دانِ چينی .
ماهی ِ سرخ ِ سفره ی هفت سين اش ، به محيطی
                                                       تعبيرکرد 
 که هربهـــار
                     متبلور ميشود.
 کرکس گفت :
سياره ی من . . .
سياره ی بی همتايی که درآن
مرگ
           مائده می آفريند.
 
 کوسه گفت :
 زمين سفره ی برکت خيزاقيانوس ها
انسان ، سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
وآستين اش از اشکتر بود.
                                                                احمد شاملو
     
 
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 توسط محسن توسلی
 

گاهي چنان بدم كه مبادا ببينيم

حتي اگر به ديده ي رؤيا ببينيم

من صورتم به صورت شعرم شبيه نيست

بر اين گمان مباش كه زيبا ببينيم

شاعر شنيدني ست ولي ميل ميل توست

آماده اي كه بشنوي ام يا ببينيم

اين واژه هاصراحت تنهايي من اند

با اينهمه- مخواه كه تنها ببينيم

شبهاي شعر خواني من بي فروغ نيست

اما تو با چراغ بيا تا ببينيم

                                                                                    محمدعلی بهمنی

                                                  

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط محسن توسلی
قالب وبلاگ