تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب
شجریان آواز را بزم وصال می راند. گرافیست کوبیسم را انگ بر طرح گرافیک زده بود. طرح، دریایی را غروب، مجسمه ی دیوار بود. هوای تف خورده، پوست را بیرون داغ می زد. نوای باد ، ترانه ی سرد را خوش بود . باد ،کولر، از کف بود. پله ها را طی تا پایین رفته بودم . قدم را یک برداشتم، از پس پله. مترو ساعت، را ، دو بود. سنگ با چین ها راهرو را اسطوره داده بود. هوف را کولر فوران میداد. چادر دختر بر باد بود، انتها در میانه ی دیوارـمجسمه ی خورشید غروب بود . لباس پیدا را پول غربالیده بود. کفشها خوراک هفته را بودبود.فوران هوف پاچه ی شلوارـ نخی را تکان تکان می داد. دختر راهرو را پیچ می زد تا بر پیش پله . دختر بر گرافیک غروب دریا با باد چادر ، طرح خاتون ایران می رسم . ابروها تلاطم اوج را داشت. هیبت تمام اسطوره را خاتون وار دختر می بلعید. صورت خنده بود . کیف قهوه ای در باد چادر بر مانتوی سفید ـ نیمه ، کنگلنژ می نواخت. چشم خیره ولع می راند. دوٌم گرفت(۱) .سرعت را قاپیدن بود . دست کیف از دست قطع کرد . جیغ هیبت اسطوره را کشید. گوشه ای از فرار نفس دوٌم را گرفت . پر کیف فقط وسایل ارایش بود.                                                                              داودی

(۱)شروع به دویدن کردم

ارسال در تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 توسط محمد داودی

به نام  قسم خورده ی دلتای شب

ـسلام

ـ سلام علیک

ـ چطوری؟ خوبی ؟ چه خبر؟ کجایی؟...

ـ ممنون متشکر

ـ بگذریم . مهم من وتو ایم. من که میخواستم یه وبلاگ ادبی سنگین داشته باشم ولی خودت بهتر میدونی تنهایی نمیشه از همه مهمتر اون چیزیه که تو میخوای پس خوشحال میشم اگه نظر بدی و با من همراه بشی . یا علی

ـ.............(این جا خالی رو واسه تو گذاشتم)

 

 

 

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 توسط محمد داودی
قالب وبلاگ