از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
منبع: وبلاگ شخصی عبدالجبار کاکایی(۱۹تیر ۸۸)

سگ اصحاب کهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد . مي خواست بگويد که چگونه سگي مي تواند مردم شود ! اما او نمي دانست که مردمان به سگان گوش نمي دهند ، حتي اگر به زبان آدميان صحبت کنند . سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پيش از آن که چيزي بگويد ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمي اش کردند .
سگ اصحاب کهف گريست و گفت : من هشتمين آن هفت نفرم . با من اين گونه نکنيد ... آيا کتاب خدا را نخوانده ايد ؟ ... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيکي ياد مي کند ؟
هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را کشتم و پليدي ام را شستم ، امروز از غارم بيرون آمدم که بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود ، اما ديدم که چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است .
دست هايي از خشم و خشونت داريد ، مي دريد و مي کشيد . دندان تيز کرده ايد و جهان را پاره پاره مي کنيد . اين سگ که آن همه از او نفرت داريد ، نام من است اما خوي شماست !
سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغيير برايتان بگويم . از تبديل ، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن .
اما مي بينم که شما از تبديل ، تنها فروتر رفتن را بلديد ، سقوط و مسخ را .
با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي کنيد و با پيش داوري زندگي . چرا اجازه نمي دهيد تا کسي پليدي اش را پاک کند و نجاستش را تطهير .
چرا نياموخته ايد ، نياموخته ايد که به ديگري گوش دهيد . شايد ديگري سگي باشد ، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد !
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد .
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف براي ابد به خواب رفت ...
-----------------------------------------------
منبع : کتاب " من هشتمين آن هفت نفرم " از عرفان نظر آهاري

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!
گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست
گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت : کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه
گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست
گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را
گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

|
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است |
|
آب هوی و حرص نه آبست ، آذر است |
|
زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود |
|
بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است |
|
در مهدنفس،چند نهی طفل روح را |
|
این گاهواره رادکش و سفلهپرور است |
|
هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید |
|
آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است |
|
در رزمگاه تیرهی آلودگان نفس |
|
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است |
|
در نار جهل از چه فکندیش، این دلست |
|
در پای دیو از چه نهادیش، این سر است |
|
شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام |
|
خونابههانهفته در این کهنه ساغر است |
|
تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای |
|
در دست آز از پی فصد تو نشتر است |
|
همواره دید و تیره نگشت، این چه دیدهایست |
|
پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجراست |
|
دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش: |
|
زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است |
|
در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت |
|
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است |
|
مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت |
|
سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است |
|
از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی |
|
تا بر درخت بارور زندگی بر است |
پروین اعتصامی

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم ،اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیج طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم؟
من کزین فاصله غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
سید حسن حسینی

عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم

صبح
"بزرگ ترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، بارفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که بر می خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته ای."
ص42
مسجد النبی
"خیلی دلم می خواست بدانم معمار بنا که بوده تا یخه اش را بگیرم و بگویم: حضرت! عظمت ماورای طبیعی چنین بنایی را از ساده ترین عوامل طبیعت باید ساخت. در سنگ باید جست. نه در این تکه های قالبی و سیمانی."
ص75
و لاالضّالّین
"آخوندها توی کلّه شان کرده اند که اگر " و لاالضّالّین" شان درست ادا نشود، زن شان برای تمام عمر بهشان حرام خواهد شد. و شوخی که نیست. بهترین سر پل خر بگیری!"
ص86
خسی در میقات
"دیدم که تنها خسی است و به میفات آمده و نه کسی و به میعادی"
ص108
"این جور که می بینم این سفر را بیش تر به قصد کنجکاوی آمده ام. عین سری که به هر سوراخی می زنم. به دیدی، نه به امیدی. و این دفتر، نتیجه اش."
ص229

ادامه مطلب...
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بر بند سر سفره بگشای ره بالا ....
تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی
رو جان و جهان را جو، ای جان و جهان من
اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان
بی برگ شدیم آخر چون گل ز دی و بهمن
سیریم ازین خرمن، زین گندم و زین ارزن
بی سنبله و میزان، ای ماه تو کن خرمن ...
سیریم ازین خرمن، زین گندم و زین ارزن
بی سنبله و میزان، ای ماه تو کن خرمن ...
مولوی

ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان ...

متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!
به كسى جمال خود را ننمودهيى و بينم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!
به ره تو بس كه نالم، زغم تو بس كه مويم
شدهام زناله، نالى، شدهام زمويه، مويى
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!
چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟
چه شود كه كام جويد زلب تو، كامجويى؟
شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشك لب هم آخر زتو تر كنم گلويى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى
زچه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهى، سرما و خاك كويى
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى
فصیح الزمان شیرازی(رضوانی)

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموشش را در گلو یم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را...!!
دکتر علی شریعتی

نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي سينه مشروح تويي بر در اسرار مرا
نور تويي سور تويي دولت منصور تويي مرغ كه طور تويي خسته به منقار مرا
قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا
حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي روضه اوميد تويي راه ده اي يار مرا
روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا
دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا
اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا
.........................

|
||||
خسرو شكيبايي پس از سالها نقشآفريني در سينماي ايران، جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.
اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سالها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دورهي جشنواره فجر گرفت، سالها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود...
بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب...
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی... "دکتر افشین یداللهی"
دانلود ترانه با صدای علیرضا قربانی در لینک زیر...

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
برای دانلود ترانه ی "ایران" سروده ی نادر ابراهیمی و با صدای استاد محمد نوری به لینک زیر بروید...
در ادامه ی مطلب ببینید: زندگی نامه ، مجموعه ی آثار و عکسهایی از استاد...
ادامه مطلب...
یکی از زیباترین اشعار در ادبیات معاصر ایران شعر عقاب اثر دکتر پرویز ناتل خانلری است که متن کامل آن در زیر تقدیم می شود.
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
افتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبح گاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار ...

بقیه شعر را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید .
ادامه مطلب...
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت



با مراجعه به لینک زیر به کلیات شاهنامه ی فردوسی دسترسی خواهید داشت...
سرگذشت حکیم ابولقاسم فردوسی+عکسهایی از مقبره ی وی در طوس در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ ، در نظرش بی دریغ
دیدن او یک نظر ،صد چو منش خون بهاست
گر برود جان ما ، در طلب وصل دوست
حیف نباشد ،که دوست ، دوست تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ، ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار ، قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق ، صبر زبون هواست
دلشده پایبند ، گردن جان در کمند
زهره گفتار نه ، " کین چه سبب ، وان چراست "
مالک ملک وجود ، حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ، ور تو بنالی ، جفاست
تیغ برآر از نیام ، زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست
سعدی ! از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو ، کز لب شیرین دعاست.
شیخ اجل
برای دانلود تصنیفهای « سلسله موی دوست » از سماع حضور ( که البته شعر اصلی آن « آب حیات من... است) و قسمتی از تصنیف « بت چین » ( که اشتباها به دل شیدا معروف است)با صدای استاد شهرام ناظری که استاد پایور با مهارت خاصی ایندو تصنیف را به هم متصل کرده است به صفحه دانلود بروید.

بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
بیوگرافی استاد شهریار+عکسهایی از سریال شهریار در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
باسلام
اولین نوشته بخش کلاسیک ( سنتی )
امید که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد ...
سرو چمان
|
|
||
|
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند دی گلهای ز طرهاش کردم واز سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند دل به امید روی او همدم جان نمیشود جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمیکند کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند
|
||
دانلود تصنیف سرو چمان با صدای استاد شجریان


