تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب

سگ اصحاب کهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد . مي خواست بگويد که چگونه سگي مي تواند مردم شود ! اما او نمي دانست که مردمان به سگان گوش نمي دهند ، حتي اگر به زبان آدميان صحبت کنند . سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پيش از آن که چيزي بگويد ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمي اش کردند .
سگ اصحاب کهف گريست و گفت : من هشتمين آن هفت نفرم . با من اين گونه نکنيد ... آيا کتاب خدا را نخوانده ايد ؟ ... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيکي ياد مي کند ؟
هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را کشتم و پليدي ام را شستم ، امروز از غارم بيرون آمدم که بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود ، اما ديدم که چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است .
دست هايي از خشم و خشونت داريد ، مي دريد و مي کشيد . دندان تيز کرده ايد و جهان را پاره پاره مي کنيد . اين سگ که آن همه از او نفرت داريد ، نام من است اما خوي شماست !
سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغيير برايتان بگويم . از تبديل ، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن .
اما مي بينم که شما از تبديل ، تنها فروتر رفتن را بلديد ، سقوط و مسخ را .
با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي کنيد و با پيش داوري زندگي . چرا اجازه نمي دهيد تا کسي پليدي اش را پاک کند و نجاستش را تطهير .
چرا نياموخته ايد ، نياموخته ايد که به ديگري گوش دهيد . شايد ديگري سگي باشد ، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد !
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد .
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف براي ابد به خواب رفت ...
-----------------------------------------------
منبع : کتاب " من هشتمين آن هفت نفرم " از عرفان نظر آهاري


ارسال در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست

گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب

گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت : کار شرع  کار درهم و دینار نیست

گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه

گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست

گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را

گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

ارسال در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری
از تهی سرشار

جویبار لحظه‌ها جاری‌ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم

من زندگی را دوست می‌دارم مرگ را دشمن

وای ، اما با که باید گفت این‌؟

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری.

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط محسن توسلی
قالب وبلاگ