تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب

   
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین ِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جان دار ِ غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت ِ انسان درآید.

و گونه های ات
با دو شیار ِ مورب،
که غرور ِ تو را هدایت می کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپی خانه های ِ داد و ستد
سر به مــُهر بارآوردهام.

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده گی نشستم!

*
و چشمانت راز ِ آتش است.
و عشق ات پیروزی ِ آدمی ست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می شتابد.

و آغوش ات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن
و گریز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی ِ آسمان را متهم می کند.

*
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ی ِ ستمگری بود
که به آواز ِ زنجیرش خو نمی کرد _
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

*
توفان ها
در رقص ِ عظیم ِ تو
به شکوه مندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه های رگ های ات
آفتاب ِ همیشه را طالع می کند.

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور ِ مرا دریابند.

*
دستان ات آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.

پیشانی ات آینه ئی بلند است
تاب ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبائی ی ِ خویش دست یابند.

دو پرنده ی ِ بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گواراتر کند؟

*
تا در آئینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار ِ در قالب ِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره ی ِ ناراستی نمی سوزد! _
حضورت بهشتی ست
که گریز ِ از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده دم با دست های ات بیدار می شود
                        

  احمد شاملو             بهمن ِ 1342

ارسال در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط محسن توسلی
قالب وبلاگ