تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

مراسم تشییع پیکر دکتر قیصر امین پور - عکس: ابراهیم حیدری  - Dr Gheisar Aminpoor`s Burial Ceremony - Phot: Ebrahim Heidari

افسوس...

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط محسن توسلی
                                                برگ

من يقين دارم كه برگ ،

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،

فارغ است از ياد مرگ !

 آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،

 گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،

مي تواند يافت لطف :

«هر چه باداباد را »

                                                                                               فريدون مشيري

برگ

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط صادق صفرپور
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي: از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب،آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن!

با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل به تمناي تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نه گسستم، نه رميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم ...
ارسال در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط صادق صفرپور

با هر بهانه و هوسي عاشقت شده است
فرقي نمي‌كند چه كسي عاشقت شده است
چيزي ز ماه بودن تو كم نمي‌شود
گيرم كه بركه‌اي نفسي عاشقت شده است
اي سيب سرخِ غلت زنان، در مسير  رود
يك شهر تا به من برسي، عاشقت شده است
پر مي‌كشي و واي به حال پرنده‌اي
از پشت ميلة قفسي، عاشقت شده است
آئينه‌اي و آه كه هرگز براي تو
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط محسن توسلی
قالب وبلاگ