نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلو یم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...!!! .
دکتر علی شریعتی
ادامه مطلب...
|
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است |
|
آب هوی و حرص نه آبست ، آذر است |
|
زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود |
|
بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است |
|
در مهدنفس،چند نهی طفل روح را |
|
این گاهواره رادکش و سفلهپرور است |
|
هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید |
|
آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است |
|
در رزمگاه تیرهی آلودگان نفس |
|
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است |
|
در نار جهل از چه فکندیش، این دلست |
|
در پای دیو از چه نهادیش، این سر است |
|
شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام |
|
خونابههانهفته در این کهنه ساغر است |
|
تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای |
|
در دست آز از پی فصد تو نشتر است |
|
همواره دید و تیره نگشت، این چه دیدهایست |
|
پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجراست |
|
دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش: |
|
زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است |
|
در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت |
|
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است |
|
مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت |
|
سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است |
|
از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی |
|
تا بر درخت بارور زندگی بر است |
پروین اعتصامی

شعری از مجموعه « آبسوارک» تنها مجموعه شعر چاپ شده از سرو ناز سیدی:
بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران.

ادامه مطلب...
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم ،اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیج طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم؟
من کزین فاصله غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
سید حسن حسینی

بوی باران٬ بوی سبزه٬بوی خاک
شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک-که میخندد به ناز-
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من٬ گر چه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه درمیان سفره نیست
جامت از می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
هوشنگ ابتهاج (سایه)
شاید بیشتر شما شعر جاودانه ی حسنی ، رو شنیدید و یا خوندید و شاید هم اون رو روی گوشی موبایلتون داشته باشید. فکر میکنم خوندن چندین باره ی اون که ما رو به یاد دوران کودکیمون میبره خالی از لطف نباشه:
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
روحش شاد ، مثل وقتی که کنار ما بود

باید برادران زنم را عوض کنم
باید که شیوهی سخنم را عوض کنم شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خواندهام آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانهی یک دوست سر زدم اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکستهاند باید چراغ مهشکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشستهام امروز میروم لگنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا میبرد مرا؟ یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار مجبور میشوم کفنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
شعري از ناصر فیض كه در نشست شاعران با رهبري خوانده شد و مورد استقبال قرار گرفت
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پيمان برادري ات
با جبل نور
چون آيه هاي جهاد
محكم
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت كودكانه حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و كنار درك تو
كوه از كمر شكست
سید حسن حسینی


